
یه داستان عاشقانه توپ براتون میذارم حتما بخونین شاید یه کم طولانی باشه اما ارزش وقت گذاشتنو داره
نظرهم یادت نره
زیبایی فقط در چشمهای زن نبود. اما آنچه در نگاه اول مرد را واله کرد فقط چشم ها ی زن بود.
قد بلند و کشیده اندام موزون پوست سفید و لطیف صورت خوش ترکیب بینی متناسب و لب و دهان ملیح هیچکدام توجه مرد را جلب نکرد.فقط برق برق چشمها بود که مرد را گرفت.
زانو هایش را سست کرد و او را کنار کوچه نشاند.
زن در چشم به هم زدنی گذشت و فقط تصویر دو چشم بود که همچنان در نگاه مرد باقی ماند.
مرد به سختی از جا بلند شد و با زحمت خود را به در خانه مرشد رساند .این چند قدم انگار دامنه ی پر نشیب و فراز کوهی بلند بود.
این زن کجایی بود ؟چرا تا به حال او را ندیده بود ؟نه محله ، محله نا آشنایی بود و نه خانه ، خانه غریبه ای .
طی بیست سال آمد و شد به این خانه و محله اولین بار بود که این چشمها ...چشم نبود انگار این چشمها ، چشمه ای بود که دامن هر رهگذری را تر می کرد.
اکنون مقابل در چوبی و فرسوده خانه مرشد قرار داشت.
طبق معمول هر دو لت در باز بود و خانه را پرده ی ضخیم از فضای بیرون جدا می کرد.
مرد کوبه مردانه در را گرفت و به عادت دوسه بار نواخت.
صدای مرشد از داخل خانه بلند شد:بیا تو عزیز!بیست سال است که برای ورود به خانه خودت در میزنی .
مرد دستش را بر چهارچوب در تکیه داد ، دو پله ورودی به هشتی را پشت سر گذاشت و وارد حیاط شد.
مرشد با آب پاش از حوض وسط حیاط آب بر می داشت ، به باغچه ها آب می داد و گهگاه کف حیاط را هم نمدار می کرد .
مرد سلام کرد و بی خوش وبش به سمت ایوان رفت.
مرشد گفت :با چهل سال سن مثل پیرمرد های شصت هفتاد ساله قدم بر می داری.
و وقتی حال و روز غیر عادی مرد را دید ،آب پاش را زمین گذاشت ، دستهای خیسش را تکان داد و گفت :نه ، مثل این همیشه نیستی .
مرد بر لبه ایوان نشست و به بساط سماور و چای و میوه ای که مرشد در ایوان چیده بود ، خیره ماند:درست می شوم.یک لیوان آب و چند دقیقه اختلاط با تو همه چیز را سامان می دهد .
مرشد ، سینی را از روی کاسه سفالی آبی رنگ برداشت و کاسه را دو دستی به دست مرد داد :
- این هم عرق بید مشک و یخ. تا نگویی که با هم عرق نخوردیم.
مرد کاسه را گرفت ، تا نیمه آن را یک نفس سر کشید و حرارت درونیش را با بازدمی عمیق بیرون ریخت :سلام بر جگر عطشناک حسین.
مرشد بر لبه ی ایوان نشست و گفت:خب حالا بگو که چرا مثل همیشه نیستی .
مرد گفت:هستم .می شوم.
مرشد گفت :نیستی و نمی شوی .اتفاقی غریب رخ داده است که در تمام بیست سال گذشته بی سابقه بوده است.من هر گز تو را اینچنین آشفته و نابسامان ندیدم.
مرد گفت : من اگر هم بخواهم نمی توانم چیزی را از تو پنهان کنم ولی ...
- ولی چی؟
- راستش اول خودم باید بفهمم که چه بلایی سرم آمده است. خودم را جمع کنم و ذهنم را و دلم را تا ببینم... .
- هرچه هست بریز وسط .با هم جمع می کنیم.
- به آدم تیر خورده می مانم .تیر غیب . که آدم نمی فهمد از کجا می آید ، به کجا می خورد و با آدم چه می کند.
مرشد خود را به کنار سماور کشاند :هی که ماجرا را معما تر می کنی.
مرد گفت :من معمایش نمی کنم . برای خودم معما ست . پیچیده است . من چهل سال بدون زن زندگی کرده ام.بیست سالش را که تو شاهدی .نلغزیده ام .خم به ابرو نیاورده ام . به زنی نگاه چپ نکرده ام . کرده ام ؟
مرشد چای را رو به روی مرد گذاشت:لازم نیست خودت به من معرفی کنی .بهتر از خودت می شناسمت . قصه را بگو.
- باور می کنی که یک جفت چشم مرا اینچنین در مانده کرده باشد؟
- باور می کنم . هم شهد و هم زهر چشم را چشیده ام من می فهمم که یک نگاه با خان و مان آدم چه می کند.
- پس من دیگر چه بگویم وقتی که تو خود شناسای این دردی ؟!
- کجا ؟کی و چگونه واقعه رخ داد؟
- هم الان . همین لحظاتی پیش ، از پیچ کوچه اصلی که گذشتم ، یک جفت چشم زنانه مرا زمین زد .کل ماجرا همین است.
مرشد کفش هایش را در آورد و چهار زانو ، چشم در چشم مقابل مرد نشست .
- چادرش چه رنگ بود؟
- ندیدم.
- سن و سالش چقدر چقدر بود ؟
- نسنجیدم.
- از او غیر از آن دو چشم ، دیگر چه به خاطر داری ؟
- هیچ.
- چشمها درشت نبودند؟
- چرا به گمانم .
- سیاه نبودند؟
- چرا به گمانم.
- با مژگانی سیاه و بلند
- آری چنان بود که تو می گویی.
- پس غم به دل راه مده.
- چرا؟
- می شناسمش.
- از کجا؟
- مشکل حل شدنی است.
- چگونه؟
- با وساطت من.
- باورم نمی شود.
- چند ماه دیگر باورت می شود.
- تو را به خدا توضیح بده.
- آن زن را می شناسم . مطلقه است .تازه از شوی خود جدا شده ، کافیست که تا سر آمدن عده اش تحمل کنی و آنگاه او را به عقد خویش در آوری .جلب موافقتش با من.
مرد از جا نیم خیز شد و بر زانو نشست.اجازه می دهی که پایت را ببوسم؟
مرشد او را به زمین نشاند،دست بر شانه اش گذاشت و گفت :
- خجالت بکش مرد !این کمترین وظیفه در وادی رفاقت است.
***
مرشد ، خطبه عقد را که خواند ، دست زن را از آستین پوشیده اش گرفت ، در دستهای مرد گذاشت و گفت:
- زندگی تان به کام ، خوشبخت باشید . بر قرار بمانید.
و از زن پرسید :خیالم راحت باشد؟
زن زیر لب گفت :بله ، امید وارم.
و از مرد پرسید :اجازه مرخصی هست؟
مرد ، حرفی برای گفتن پیدا نکرد.از جا بلند شد ،مرشد را سخت در آغوش فشرد و شانه های او را بوسید.
وقتی مرشد بیرون رفت و زن و مرد تنها ماندند ،مرد تازه مجال پیدا کرد که چشمها و چهره زن را خوب سیاحت کند.
چشمها همان چشم ها بود در زیر چتری از مژگانی سیاه ،بلند ، مرتب و پیوسته ،با یک تفاوت عظیم با آنچه که مرد ، پیش از این دیده بود .تفاوتی که به هیچ روی پوشاندنی و انکار کردنی نبود.و آن غمی سنگین بود که بر چشمها سایه انداخته بود.
زن ، اگر چه نشسته بود ، رعنایی اش به چشم می آمد. صورتی نه گرد و نه چندان کشیده داشت با پوستی سفید که لطافتش از فاصله ای که مرد نشسته بود بی نیاز به هیچ تماسی محسوس بود.
همه اجزاء صورت زن انگار که با دقت و وسواسی کم نظیر طراحی شده بود ،چشم و ابرو ،دماغ،لبها،چانه و حتی طرز قرار گرفتن چند رشته مویی که از زیر شال آبی رنگ زن بیرون خزیده بود و بر گونه ها نشسته بود .
اجزاء صورت اگر چه همگی زیبا بودند اما هیچکدام بازار چشمها را کساد نمی کردند .و بلکه به عکس انگار آمده بودند تا محوطه اطراف چشم ها را زینت بخشند .انگار ماموریت داشتند که بر تجلی بیشتر چشمها بیفزایند.
اما این سایه سنگین غم ،غمی که در چشمها و نگاه زن بود همه زیباییهارا تحت شعاع قرار میداد.
زن اگر چه هنوز نگاه از زمین و دستهای به هم پیوسته خود بر نداشته بود _و چه ظریف و کشیده و خوش ترکیب بود این دستها_اما غم و اندوهی که در دریای چشم ها موج می زد ،فضای اتاق را متاثر می کرد .
مرد گفت:انگار راضی نبودید به این وصلت .
زن زیر لب پاسخ داد:راضی شدم.
مرد گفت :ولی دلتان هنوز راضی نیست .
زن گفت :دل من چه کاره است؟چیزی که شمارا مجذوب کرد چشمهای من بود که اینک در اختیار شماست .
مرد گفت : جوری حرف میزنید که انگار به اسیری آمده اید .
زن گفت:من به اختیار خود آمدم.
مرد گفت: مرشد گفته بود که موافقتتان را جلب می کند. من دوست ندارم...
زن حرفش را برید:یقین کنید که بی موافقت من این کار شکل نمی گرفت.
مرد گفت:ولی احساسم به من می گوید که بک جای کار گیر دارد.
نمی از اشک در چشمهای زن نشست و با بغض نهفته و خفیف گفت:
نمی توانید ادعا کنید که من اظهار نا رضایتی کردم.
مرد با تعجب پرسید:
-ادعا؟!در مقابل چه کسی؟!
زن احساس کرد که حرف بیجایی زده است .سعی کرد که جبران کند ،با لبخند ساختگی گفت:چیزی را چند ماه پیش آرزو کرده اید ،و الان به آن رسیده اید .به دنبال کشف چیز دیگری نباشید.
مرد،کلافه بلند شد.این طور نیست .من که مجسمه نمی خواستم.
زن با تضرع و التماس گفت :من مجسمه نیستم.قول میدهم که نباشم .مرا برنگردانید.
مرد پرسید :به کجا؟
زن سکوت کرد.
مرد دوباره پرسید :گفتم به کجا؟
زن همچنان با بغز گفت:من قول داده ام که پیشتان بمانم .و می مانم .تا هر وقت که دل شما بخواهد.
مرد گفت:پس دل خودت چی؟
زن گفت: به دل من کار نداشته باشید.
مرد ،پشت به زن نشست و گفت:تا نفهمم که پشت این ماجرا چه خبر است،نگاهتان نمی کنم. زن ، ناگهان بغزش ترکید و صدای گریه اش فضای اتاق را پر کرد .
مرد همچنان پشت به زن در سکوتی حیرت آور نشسته بود.
زن در میان گریه گفت:اگر بگویم قول می دهید که نگاهتان را از من نگیرید .
بغض بر گلوی مرد چنگ انداخت .
زیر لب گفت:قول می دهم.
زن گفت :و به مرشد چیزی نگویید؟
مرد با تردید و حیرت گفت:قول میدهم.
زن گفت:من زن مرشد بودم آن وقت که شما مرا در پیچ کوچه دیدید.
مرد بی اختیار صیحه ای از عمق گلو کشید :نه ،این غیر ممکن است.
زن ادامه داد:اما فقط زنش نبودم . عاشق و معشوقش بودم،مریدش بودم و...هستم.بیشتر از سابق.
مرد فریاد زد :بقیه اش را نمی خواهم بشنوم .
زن اما ادامه داد:مرشد وقتی دید که شما گرفتار من شده اید،همان روز بعد از رفتن شما طلاقم داد،تا حق رفاقتش را ادا کند.
بغض مرد ترکید و صدای گریه سنگین و مردانه اش بر صدای زن ،سایه انداخت.فضای اتاق از ضجه و مویه انباشته شد.
زن در میان هق هق گریه گفت:چه عذابی کشیدیم هر دوی ما در این چند روز.
و مرد در میان هق هق گریه گفت:فکر می کردم عذاب را فقط من می کشم در حسرت و فراق آن چشمها.
زن گفت:من گریه نمی کردم که جگر مرشد را آتش نزنم و مرشد به من نگاه نمی کرد تا پایش نلغزد در جاده این تصمیم.
مرد همچنان که پشت به زن داشت ،آرام دست در جیبش برد و چاقوی قلم تراشش را بیرون آورد.
زن دست مرد و بیرون آوردن چاقو را دید و هولی غریب در دلش افتاد.
مرد شانه اش از گریه می لرزید ،چاقو را باز کرد و تیغه بران درخشان آن را به سمت صورت خودش برد.
زن احساس کرد که مرد می خواهد تیزی درخشش چاقو را از نزدیک ببیند و نفهمید که چرا.
ناگهان صدای گریه مرد سخت تر از پیش در فضا طنین انداخت.
زن ،حرکت و جابه جایی مرد را دید و خطی که ناگهان با نوک چاقوبر چشم هایش کشید و خونی که از گوشه چشمش جاری شد.
زن از وحشت جیغ کشید و چشم های خود را گرفت .
مرد گفت:
-به مرشد بگو این جزای کسی است که به ناموس رفیقش چشم بدوزد.
زن احساس کرد با این وضع ،ابدا روی دیدن مرشد را ندارد.
یاد قول خودش به مرشد و یاد قول مرد به او .
همچنان با چشم های بسته گفت :شما به من قول دادید...
مرد گفت :قول دادم که نگاهم را از شما نگیرم .نمی گیرم .این نگاه من است تقدیم به شما و مرشد.
***
زن در چشم به هم زدنی از پیچ کوچه گذشت و فقط تصویر دو چشم بود که هم چنان در نگاه مرد باقی ماند.
مرد، راه آمده را بازگشت و ترجیح داد که مرشد چشم انتظار بماند تا وقوع حادثه ای شرم آگین را از چشم های او بخواند.